بندهای رخت
مثبت می اندیشم
ولی قطب منفی آهن رباست
که بارهای زندگیش
بر دوش بندهای رخت
باد می خورد
لباسهای کار کاغذیم
خط خطی شده
چشمانش چرک مرده ی ضعیف
عینک زده تا
جامه ای به وسعت
نان بدوزد
زنی که نامش زیاد
تکرار می شود
رخت میشوید
تا وسعت هوسهای محله را کور کند
***
و سالها
نگاه های چرک مرده ی کثیف ما
بر دوش زندگی او
سنگینی می کند
باید فنجانی قهوه بنوشم
این شعر مرا خسته کرده است...
داود
|